خرید بک لینک

روز امتحان مطالعات بود

کتابمم با خودم برده بودم داخل که قبل از امتحان یه نگاهی بهش بندازم

موقع پخش کردن ورقه ها شد

ابراهیمی (معلم دین و زندگی صفر چاریا) مراقبمون بود:| (خیلی سگه)

سرم تو کتابم بود که دیدم یکی کنارم وایساد

نگاه کردم دیدم عین عزراییل وایساده داره نیگام میکنه!

کتابمو بستم

اونم تو یه حرکت سریع کتابمو پرت کرد گوشه ی کلاس

کل بچه ها تقریبن تا مرز سکته کردن رفتن

خودم از همشون ریلکس تر بودم

همونطوری که اونجا وایساده بود گفت: چرا کتاب آوردی بالا؟نمیدونی نباید بیاری؟

با یه لبخند گفتم نه کسی چیزی نگفته بود

گفت یعنی امروز که داری آخرین امتحانو میدی هنوز نمیدونی نباید کتاب با خودت بیاری سر جلسه ی امتحان؟

گفتم بقیه ی معلما چیزی نمیگفتن

آخرش کم آورد و برگمو داد و رفت

(تو این مدت همه ی بچه ها داشتن نیگام میکردن)

همه شوکه بودن ولی من نیشم باز بود

وسطای امتحان هر وقت که زیر چشمی میدیدمش میدیدم داره منو نیگا میکنه

منم میخندیدم که حرصش در بیاد

و آخرم موفق شدم اتفاقن

خودش خم شد و کتابمو از رو زمین ورداشت و گذاشت رو میز

بعد از امتحانمم بدون این که جزو آدمیزاد حسابش کنم کتابمو ورداشتم و رفتم پایین

اگه معلم ما بود در طول سال تحصیلی بیشتر حالشو میگرفتم

برچسب: نویسنده: مکسی تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1391 ساعت: 16:00

صفحه بندی