اینجا ما خاطرات طنز و شیطونیای مدرسه و دانشگاهمون و یه سری چیزای طنز با همین موضوعات رو می نویسیم.
یکی از فاتزیام اینه که بخاطر قضیه ی دوشنبه رخیمی و زنش کارشون به طلاق بکشه بعد من و آنا و فائزه و هدی رو ببرن دادگاه بعنوان شاهد...
بعد رخیمی بگه روشنک من طلاقت نمیدم من فقط تو رو دوس دارم باور کن!
منم بگم اگه راس میگی پس اون سرورم کی بود که گوشیت سایلنت بود و جوابشو ندادی هاااااا؟؟؟؟
بعد روشنک بگه کمیل دستت رو شده من به این بچه ها گفتم اس ام اساتو چک کنن و بهم خبر بدن... من از همه چی خبر دارم
بعدش کمیل بگه نه اینا همش دروغه واسم توطئه کردن میخوان تو رو از من بگیرن روشنک باور کن همش دروغه
منم گوشیمو وردارم و زنگ بزنم و اون سرورم بیاد و بگه بچه ها راس میگن روشنک این کمیل آدم نیس
بعد کمیل برگرده یه نگاه به ما بندازه و بگه ای نامردا...
ما چار تا هم درحالی که لبخند میزنیم بریم تو افق محو شیم ![]()
برچسب:
نویسنده: مکسی